مدیوم: جام جم

میگه سالها دل طلب جام جم از ما می کرد لکن حواسش نبود که آنچه خود داشت را ز بیگانه تمنا می کرد. بعد از این شعر زیبا به عرض شما می رسونم که دوستان و همراهان جان به لحظات ملکوتی چیزی باقی نیست. در این فرصت اندک٬ از خاطر گرامی فراموش نشه که ستون هفتگی مرا در صفحه ی دوازدهم « ضمیمه ی چمدان روزنامه ی جام جم » چاپ تهران بخوانید و حتی در medium.com/@purmehdi دنبال کنید.

با درود و بدرود

جهت صرفه جویی در مصرف برق میخام چراغارو اینجا خاموش کنم تا وقتی که برگردیم. پس تا اطلاع ثانوی مشتریان بی پناه لطفن بیایید بغلم…

Advertisements
نوشته‌شده در بی منظور | دیدگاهی بنویسید

چه چیزهایی یک «بازاریاب» را می سازد؟

آقای مک کورمک می گوید «مهم تر از شناخت خود محصول٬ شناخت صنعت مربوط به آن محصول است»

عکس

دیگر کافی نیست که بازاریاب به حفظ کردن نکات مندرج در بروشور محصول یا پشت اشانتیون ها اکتفا کند. بازاریاب باید با رقابت حاکم بر صنعت مربوط به آن محصول نیز آشنا باشد. محصولات رقیب را بشناسد و به نقاط قوت و ضعف آنها آگاهی داشته باشد. این روزها آنقدر سرعت گردش اطلاعات زیاد است که مشتریان – چه بخواهند توستر برقی بخرند و چه بخواهند اتومبیل یا لپ تاپ خریداری کنند – احساس می کنند که باید برای خرید کالای مورد نظر خود به جاهای مختلفی سر بزنند. آشنایی با صنعت و احاطه بر اطلاعات مربوطه٬ حرکتی است بجا و آینده نگرانه در مواجهه با این خواست و احساس مشتری.

تعجب خواهید کرد اگر بدانید که مشتریانِ شدیدا گرفتار شما چقدر راضی و ممنون خواهند شد که ببینند شما بجای آنها اطلاعات لازم و مورد نیاز آنها را از جاهای مختلف اخذ٬ و تمامی را با صداقت٬ و مجانی در اختیار آنها قرار می دهید.

* برداشت کوتاهی از کتاب «آنچه در هاروارد به شما نمی آموزند» ترجمه ی جناب محمود طلوع

نوشته‌شده در بی منظور | دیدگاهی بنویسید

ده فرمان بچه های تیز بازار

مارک اچ مک کورمک در مورد نگارش کتاب پرفروش «آنچه در هاروارد به شما نمی آموزند» می گوید: دلیل ساده و سرراست نگارش این اثر این بود که می خواستم نظریاتی را که سالها در باره شان اندیشیده بودم و در سخنرانی های متعدد در دانشگاههای مختلف و از جمله دانشکده ی بازرگانی دانشگاه هاروارد ارائه کرده بودم و یا در طی چندین سال تجربه ی تجاری ام اندوخته بودم در یک جا جمع آوری و عرضه کنم. وی بلافاصله مرتکب برشمردن ده خصوصیت کسانی می گردد که شم بازاری قوی دارند. شما هم اگر اشتیاق و علاقه دارید این گوی و این میدان!!

harvard-che-chizhayi-ra-yad-nemidahad

یک. هرگز اهمیت پول را دست کم نگیرید.

 

دو. هرگز ارزش پول را دست بالا نگیرید.

شکی نیست که «نقدینه» تنها ابزاری است که برای بده بستان های تجاری سراغ داریم ولی چیزهای دیگری نیز هستند که می توان روی آنها حساب کرد و از منافع ناشی از آنان منتفع گردید. مانند احترام و اعتبار نزد دیگران.

 

سه. در کسب و کار هرچه دوست بیشتری داشته باشید باز هم کم است.

دوستان وفاداری که به اندازه ی خود شما از پیروزی هایتان خوشحال شوند بهترین اهرم و کمک در کارهای تجاری شما محسوب می شوند.

 

چهار. نترسید و بگویید «نمی دانم»

اگر چیزی را نمی دانید با صراحت بگویید نمی دانم. خجالت نکشید از اینکه همه ی چیزهای عالم را نمی دانید. نمی دانم یعنی درخواست کمک از دیگران تا چیزهایی را به شما بیاموزند. اگر به شکل ماهرانه ای همراه با تواضع و فروتنی آن را بیان کنید مردم با کمال میل وقت خواهند گذاشت و آن موضوع را برایتان توضیح خواهند داد. من غالبن حتی زمانی که مساله ای را به خوبی می دانم٬ می گویم نمی دانم تا علم و اطلاع طرف مقابل خود را محک بزنم.

 

پنج. کمتر صحبت کنید.

زیاد سخن گفتن دو تا از مهمترین حواس شما٬ یعنی بینایی و شنواییتان را کند و متاثر می کند.

 

شش. همواره به قول های خود – چه بزرگ و چه کوچک – پایبند باشید.

چیزهای اندکی در جهان وجود دارد که مرا به اندازه ی خوش قولی خوشحال می کند. و برعکس٬ هیچ چیزی در دنیا به اندازه ی بدقولی ناراحتم نمی کند. آدم بدقول٬ در واقع٬ قانون نانوشته ی تجارت را نقض می کند. نقطه ی شروع هر رابطه ای٬ صداقت و وفای به عهد است٬ نه بدگمانی.

 

هفت. هر معامله طبیعتی دارد.

هر معامله طبیعت خاص خود را دارد. بعضی ها به مراقبت های ویژه و حساسی نیازمندند و بعضی دیگر از معاملات٬ تصمیم گیری های آنی را می طلبند. زمانی که این طبیعت را شناختید٬ آنگاه خود را با شرایط خاص هر یک از معاملات تطبیق دهید.

 

هشت. از روز اول خود را مقید به انجام کار با کیفیت کنید.

روی هر مسئولیت – چه جزیی و پیش پا افتاده و چه کلی و خطیر – تمرکز کنید به نحوی که گویی آن مسئولیت تنها مساله ای است که برای شما دارای اولویت درجه اولی است – که واقعن هم همینطور است. اگر کاری اصلن انجام نشود٬ به مراتب بهتر از آن است که به نحوی نامطلوب و بد انجام و عرضه گردد.

 

نه. با مردم خوش رفتار باشید.

نه فقط به خاطر این که به مردم در طول جریان تجاری نیازمندید بلکه به این خاطر که خوش رفتاری با دیگران خوشایندترین راه در وصول به اهداف است. باید خوش رفتار بود. حساس بودن نسبت که احساسات دیگران همواره سودمند است. رعایت احساسات انسان های دیگر:‌ (۱) راهی است نامرئی در شناخت نیازهای تجاری آنها (۲) حس موقعیت سنجی شما را تقویت و تیزتر می کند (۳) ناجی شما در بیرون آمدن از موقعیت های نامطلوب خواهد بود.

ادب٬‌ تواضع و خوشرفتاری٬ اگر هیچیک از این خواص را نداشته باشد لااقل بسیار دلگرم کننده و خوشایند است.

 

ده. همه ی پیروزی را مال خود ندانید.

همواره همکاران خود را در پیروزی ها سهیم کنید. بدانید که اگر لازم می دانید که به دیگران بفهمانید چقدر باهوش و نابغه اید٬ قطعن آدم هشیار و نابغه ای٬ آنگونه که انتظارش را دارید٬ نیستید. پیروزی ها را با همه ی آنانی که سهمی در آن ها داشته اند جشن بگیرید.

* انتخابی از کتاب «هاروارد چه چیزهایی را یاد نمی دهد» مارک مک کورمک. ترجمه ی محمود طلوع

نوشته‌شده در بی منظور | دیدگاهی بنویسید

راههای افزایش بهره وری: کسی را استخدام کنید تا هنگام بازی با فیسبوک شما را با سیلی بنوازد!

توضیح: منتشر شده در وبلاگ «یک پزشک» عزیز. سپاس و درود برای دوست عزیزم دکتر مجیدی و همه ی شما. 

Hack the System سایتی است که در آن در مورد راههای نامعمول افزایش بهره وری و ارتقای سطح زندگی صحبت می شود. صاحب این سایت٬ که به خاطر راحتی از این به بعد او را جعفر می نامیم٬ آزمایشهایی را ترتیب می دهد تا موفق ترین راهکارهای دستیابی به اهداف شخصی و کاری را پیدا کند و نتایج این آزمایشها را با خوانندگانش به اشتراک می گذارد. او به تازگی آزمایشی ترتیب داد تا به ما نشان بدهد با سیلی خوردن می توان به بازدهی بیشتری دست یافت. البته ممکن است بگویید خیلی هم شیوه ی جدید نیست. حضرت ابوی سالها از همین شیوه برای تربیت همه ی ما ۱۲ برادر استفاده کرده است! ولی خب٬‌ خاطرات کودکی تان را کنار بگذارید و با ما در این نوشته همراه شوید.

جعفر این آزمایش را در سانفرانسیسکو انجام داد جاییکه به گفته ی خودش پر است از آدمهای عجیب٬ گیک ها٬ میلیونرهای خودساخته و … خلاصه که جایی است که کمتر کسی از سیلی خوردن یک بلاگردر روز روشن و در مکان عمومی تعجب کند.

یک ویژگی دیگر زندگی در سانفرانسیسکو این است که همه چیز از آپارتمان گرفته تا دوچرخه٬ از روی سایت دسته دوم فروشی کریگ لیست خریداری می شود. اما چطور می شود از کریگ لیست برای دو برابر کردن بهره وری استفاده کرد؟

جواب آن برای جعفر ساده بود: دختری را استخدام کرد تا هر وقت سراغ فیسبوک رفت یک سیلی جانانه نثارش کند! اگر شما هم بهره وری را جزو نقاط قوت خود نمی شمارید این روش نمونه ی خوبی برای شما خواهد بود. ببینیم خودش چطور داستان را تعریف می کند:

آزمایش علمی: کریگ لیست سیلی میزند!

«همه شنیده ایم که انسانها حیواناتی اجتماعی هستند. آدمها بنا بر تفاوتهای شخصیتی شان برای ارتقای بهره وری نیازهای متفاوتی دارند و برای برخی تنهایی نه تنها مفید نیست٬ بلکه نوعی سم است. گاهی وجود یک تیم در کنار فرد کمک شایانی به بهره وری او می کند. به ویژه اینکه امروزه کار عموم مردم عبارت است از نشستن پشت کامپیوتر٬ و اغلب بدون نظارت مستقیم مافوق! مطالعات نشان می دهند که در هفته انسان به طور متوسط تنها به اندازه ی سه روز کار مفید انجام می دهد. من هم که بیشتر زمانم را تنها و پشت کامپیوترم می گذراندم متوجه شدم که بیشتر زمانم را به صورت غیرمفید تلف می کنم.»

«بنابراین٬ بهره وری زمانی ام را به کمک برنامه ی کوچک و جمع و جوری به نام RescueTime اندازه گرفتم. طرز کار این برنامه اینطور است که در پشت پرده ی کامپیوتر اجرا می شود و مقدار زمانی که فرد با کامپیوتر کار می کند و سایتهایی را که سر می زند یادداشت می کند. بنابراین دقیقن به شما نشان می دهد چه مدت زمانی را روی فایل اکسل خود گذرانده اید و چه مدت زمانی در حال تماشای سریال بوده اید. خیلی خجالت آور است که کسی به روی شما بیاورد چه مدت زمانی را در فیسبوک به هدر داده اید!»

«با خودم فکر کردم این دیگه خیلی مسخره است! چرا این همه وقت را بدون انجام هیچ کاری هدر می دهم؟ وقتی آدم رئیس یا مافوقی داشته باشد که او را تحت نظر دارد معمولن کارها را به خوبی انجام می دهد.»

از آنجا که جعفر به «شرط بندی با سیلی» علاقه ی زیادی داشت٬ تصمیم گرفت کسی را استخدام کند تا او را مجبور به تمرکز روی کارش کند و حتی اگر لازم شد برای جلوگیری از تقلب در بهره وری٬ یک سیلی آبدار نثارش کند. بنابراین به کریگ لیست رفت و یک آگهی پست کرد:

عنوان: اگر کارم را انجام ندادم یک سیلی به من بزن..

سلام!

من دنبال کسی هستم که بتواند کنار من در محل مشخصی کار کند و حواسش به مانیتور من هم باشد تا اگر داشتم وقت را هدر می دادم سرم داد بزند و یا حتی اگه لازم شد بزند زیر گوشم!

متقاضی می تواند کارهای خودش را بیاورد و در طول این زمان انجام دهد. پرداخت من برای این ماموریت ساعتی ۸ دلار است.

«چند دقیقه ای نگذشته بود که صندوق پستی ام پر شد. در کمتر از یک ساعت حداقل ۲۰ ایمیل دریافت کردم. همه ی آنها را خواندم و یکی را که از بقیه بهتر بود انتخاب کردم و روز بعد در یک کافی شاپ همدیگر را ملاقات کردیم.»

فردای آن روز٬‌ سر ساعت ۹ صبح٬ دختر مورد نظر در کافی شاپ منتظر نشسته بود تا روز کاری خود را شروع کند. جعفر دستورات اولیه را داد: «حواست به مانیتور من هم باشه و نگذار از وظایفم دور شوم.» فهرستی هم از وظایف آن روز خودش به دختر٬ که اسمش را آفاق میگذاریم٬ داد و از او قول گرفت که با جدیت بر روی او نظارت کند.

و البته در طول آن روز چندین بار موقعیت هایی پیش آمد که آفاق باید از سیلی های جادویی اش استفاده می کرد. ویدئوی زیر را ببینید:


پی نوشت:‌ حواستان به خانوم پشت سرشان بود؟ لووول

«در انتهای روز٬ نتایج خیره کننده بودند. بهره وری من که در حالت عادی بین ۳۵ تا ۴۰ درصد بود٬‌ با حضور آفاق تا ۹۸ درصد رشد داشت. اما نه تنها بهره وری کاری ام افزایش داشت٬ بلکه کیفیت کارم نیز تحت تاثیر قرار گرفته بود.» نمودار متوسط بهره وری را در زیر می بینید:

اما چرا استخدام یک سیلی زن جواب می دهد؟

بدون شک خروجی این آزمایش یک موفقیت برای جعفر محسوب می شد. بزرگترین دستاورد جعفر از این پروژه این بود: اگر به کار خود بُعد اجتماعی ببخشید٬ بهره وری بالاتری خواهید داشت. اگر باانصاف هم به قضیه نگاه کنیم ترس از سیلی خوردن نبود که مشوق جعفر شده بود. سیلی تنها جنبه ی سرگرمی قضیه را بالا می برد. دلیل واقعی موفقیت پروژه این بود که حضور آفاق بُعدی اجتماعی به کار نوشتن می داد. برای مثال وقتی پیش نویس کار جعفر آماده می شد٬ آن را برای آفاق می خواند و نظرش را می پرسید. یا اگر جعفر نمی توانست واژگان مناسبی برای جمله بندی اش پیدا کند٬ آفاق به او کمک می کرد. بودن آفاق باعث شد تا نوشتن از یک مسئولیت به یک تفریح بدل شود.

بیایید ببینیم دلایل اصلی افزایش بهره وری جعفر چه بود؟

۱. حداقل یک نفر در کنار جعفر می دانست که او چه کارهایی را باید در انتهای روز تحویل دهد. در بسیاری از مشاغل٬‌ رئیس یا یک تیم کاری در کنار فرد حضور دارند و می دانند که چه کاری باید انجام گیرد. اما برخی مشاغل چون رئیس مشخصی ندارند پس کسی مسئولیت برنامه ریزی کارها را بر عهده ندارد.

۲. آفاق جعفر را تحت فشار گذاشته بود تا کارها را به طور کامل انجام دهد. درست وقتی که جعفر به گره ای برمی خورد و آماده بود که میز کارش را ترک کند یا سری به فیسبوک بزند٬‌ آفاق سر می رسید و نقش بسیار ارزشمند (و دردآوری) ایفا می کرد. او کمک کرد که جعفر از قسمتهای سخت کار به سلامت عبور کند.

۳. جعفر حالا کسی را داشت که ایده هایش را با او رد و بدل کند. به این فکر نکنید که جعفر چه آدم تنها و گوشه گیری بوده است پس! آفاق کمک می کرد تا وقتی که نوشته از روانی افتاده بود٬ جمله ها را بهتر بازنویسی کنند. بلندبلند فکر کردن و تلاش برای توضیح دادن کارتان برای دیگران واقعن به شما کمک می کند بهتر بفهمید که چه می خواهید بگویید. حتی در برخی مواقع اگر آفاق بهترین راه را بلد نبود با پرسید سوالهایی سعی می کرد مسیر را شکل دهد.

۴. سیلی بازی یک بُعد بازیگوشانه با فضای کاری داد. در واقع نوعی ساعت کوکی عجیب بود که به جعفر یادآوری کند چه کارهایی را قرار است انجام دهد. «و البته بعد از چندبار سیلی خوردن فهمیدم که نمی خواهم دوباره کاری کنم که سیلی بخورم!»

۵. داشتن یک جفت چشم دیگر که محتوای کار را مرور کند به بالا بردن کیفیت کار کمک شایانی کرد. «چون می دانستم که بلافاصله آفاق متنم را خواهد خواند٬‌ سعی می کردم منطق واضحی داشته باشد٬‌ غلط املایی حداقل شود٬‌ …»

اگر شما هم کارهای خود را به یک بازی تبدیل کنید (ترجیحن یک بازی شاد و اجتماعی)٬ دیگر حوصله سر بر نخواهد بود. جذاب می شود. فقط باید یک سیستم خوب برای آن طراحی کنید. البته ممکن است به جای پرداخت پول به یک غریبه از دوستان خود بخواهید که ساعاتی را با هم کار کنید.

ایتالیایی ها خرده فرهنگ جالبی دارند. ممکن است وقتی مشغول انجام هیچ کاری نیستید یک پس گردنی از والدین یا فامیل دریافت کنید که معمولن در ادامه ی آن خواهید شنید:‌ «این برای بیکاریت بود٬‌ حالا برو مشغول یه کاری شو!» یک ایتالیایی حلال زاده وقتی در حال هدر کردن وقتش است در ضمیر ناخودآگاه اش منتظر یک پس گردنی است!!

حالا سیلی یا پس گردنی ممکن است دستاویز ترویج خشونت قرار بگیرند٬‌ می توانید وقتی با دوستتان روی پروژه های مشابهی کار می کنید٬‌ قرار بگذارید که وقتی هر کدام کارتان را به اتمام رساندید برای دیگری تکست کنید «تمام شد!» (آهاهاها. شاید بی ربط باشد ولی یهو یاد برنامه ی نیم رخ از خیلی سالهای پیش افتادم که آخرش بعد از تیتراژ پایان٬ گوشه ی تصویر به نستعلیق مینوشت «و تمت بعون الله الملک الاعلی». برنامه ی خوبی بود. کسی یادش هست؟)

جعفر یک بلاگر است و کار اصلی اش نوشتن! در کامنت های زیر این پست اگر راهی برای اجرای ایده ی مشابهی در انواع دیگر مشاغل دارید با اینترنت به اشتراک بگذارید. قاعدتن این روش برای مشاغلی است که به تنهایی و شاید خارج از محیط رسمی کاری انجام می شوند. در ضمن٬‌ در خیلی از مشاغل پیدا کردن کسی که بتواند کمک موثری برای بهتر کردن ایده هایتان باشد٬ کمی سخت است. البته مشابه این روش در برنامه نویسی بسیار معمول است که به آن Pair Programming می گویند.

برای آن دسته از خوانندگانی که در محیط رسمی کاری شاغل هستند ولی کماکان از مشکل بهره وری رنج می برند٬ یک روش اثبات شده و اصولی حل مشکل٬ رفتن به دپارتمان ‌IT (یا دفتر مخابرات محله)‌ و درخواست برای فیلتر کردن فیسبوک و سایر سایتهای وقت تلف کن است!

فکر می کنید اگر چرخ روزگار بچرخد و جعفر آفاق را بگیرد چه خانواده ای به وجود می آید؟ :))

آشنایی با مفهوم شرط بندی با سیلی (ویدئو)

توضیح: نام اصلی نویسنده ی مقاله Maneesh و نام دختر Kara می باشد. در متن فارسی امکان درک اشتباه به واسطه ی شباهت ظاهری اسامی با واژگان فارسی وجود داشت.

منبع

نوشته‌شده در مدیریت زمان, برنامه ریزی شخصی | دیدگاهی بنویسید

مهارت کتابخوانی

سلام دوستان. مهارت کتابخوانی خب ارتباطی به بازاریابی نداره و شاید جای این پست در حقیقت توی صفحه ی فیسبوک مون باشه که دایره ی وسیعتری از موضوعات رو در بر می گیره. من فقط بعد از نوشتن پست قبلی یه جستجوی کوچیک توی اینترنت کردم و نتیجه ی جستجوم رو دسته بندی شده اینجا میارم. به هر حال به دو دلیل این پست رو اینجا توی وبلاگ می نویسم:

یک، حس کردم شاید اشاره نکردن به مهارت های کتابخوانی پست قبلی رو ناتموم بذاره. خب وقتی اینقدر راجع به کتابخونی و رسانه های چاپی صحبت می کنیم بهتره این جعبه ی سیاه رو هم باز کنیم تا پازل ذهنی تون خوشگل از آب در بیاد. با جستجوهایی که انجام دادم یه درخت جمع و جوری از اونچه فک می کنم یه نفر باید در مورد مهارت های کتابخوانی بدونه براتون ترسیم می کنم. البته در مورد همه ی شاخه هاش امروز صحبت نمی کنم و فهرستم هم به هیچ عنوان کامل نیست ولی تماشای این درخت در کنار خالی از لطف و بدون ثمر نخواهد بود:

دو، جوونی کردم و حرفایی راجع به جملات قصار و تاریخی برخی از آقایون زدم 🙂 میخوام جبران کنم آقا! مگه نشنیدین مقام اول ملک ایرانی گفتن: «کتابخوانی باید سنت رایج شود» دیگه التزام از این عملی تر نمی تونم داشته باشم! با یه گشت و گذار روی وب فارسی این لینکهای مفید رو پیدا کردم که میشه جاشون رو روی درخت بالایی پیدا کرد.

به هر حال خودم اصلن به این پست نمیگم پست! یه جور کشکول طوری بود که خواستم خیلی سریع و جمع و جور پرانتزم رو از مطلب قبلی بسته باشم. شاید کسی اطلاعات بهتری داشته باشه یا علاقمند باشه با هم این درخت رو کامل کنیم. از پیشنهادات شما استقبال می کنم.

بدرود. مصطفی، مونترال.

نوشته‌شده در برنامه ریزی شخصی | 3 دیدگاه

آیا صدا و سیما دانشگاه انسان سازی است؟

امروز داشتم یه مقاله ی علمی در مورد برچسب های هشداردهنده روی کالاهایی مثل سیگار و الکل و غیره میخوندم که توش تفاوت اثربخشی این هشدارها رو در بستر رسانه های مختلف (آگهی های حاوی هشدار در تلویزیون و مجله) بررسی می کرد و اینطور نتیجه گرفت که چون روش ارائه ی اطلاعات توی مجله و تلویزیون (متن در مقابل تصویر) با هم متفاوته، شاید بهتر باشه هر نوع اطلاعاتی رو بسته به پیچیدگی ذهنی ش توی رسانه ی مناسبش منعکس کرد. نویسنده های این مقاله ی نسبتن قدیمی (1993) بنا به همین یافته، اعتقاد داشتن که چون سرعت مرور مطالب تو رسانه های چاپی مثل مجله و کتاب و شب نامه و روزنامه و الان نامه 🙂  دست خود خواننده است، برای انتقال اطلاعات پیچیده و طولانی مناسب تر هستن و به همین ترتیب، چون توی تلویزیون کنترل سرعت انتقال اطلاعات دست بیننده نیست، اطلاعاتی که درک و فهمشون پیچیدگی داره بهتره از این رسانه منتقل نشن چون اثربخشی کمتری داره!

اهمیت این قضیه تو اینه که اگه من به عنوان صاحب اون اطلاعات پیچیده ی علمی یا فرهنگی یا غیره (یا به عنوان سیاست گذار کلان کشور) بخوام با هدف انتقال حداکثری اطلاعات پیچیده به مخاطب تصمیم استراتژیک بگیرم که کدوم رسانه رو واسه آگهی دادن انتخاب کنم یا حرفم رو تو کدوم رسانه بزنم، این پژوهش واسه تصمیم گیریم خیلی کمک می کنه.

از طرف دیگه، با نتیجه ی این تحقیق شاید بشه راجع به میزان درستی و یا حداقل کاربردی بودن اون حرفی که گفتن «صدا و سیما باید دانشگاه باشد + و + » ارزشیابی بهتری کرد. اگه از بار تبلیغاتی این دست جمله ها عبور کنیم و حرفشونو خیلی جدی و علمی بالا پایین کنیم متوجه می شیم که خیلی از این حرفا از جنس حرفاییه که بهتره در حد حرف بمونه چون عملی کردنش آب تو هاون کوبیدنه و ملت رو به جایی نمیرسونه. همین طور میشه نتیجه گرفت که رسانه ای مثل تلویزیون رو نباید براش ماموریت های غیرممکن تعریف کرد. تلویزیون، تلویزیونه و دانشگاه، دانشگاه. به ملت اگه یاد بدیم کتاب بخونن و مهارتهای مربوط به کتاب خوندن رو تو خودشون تقویت کنن نتیجه ی موندگارتری میگیریم. مهارت هایی مثل تندخوانی، خلاصه برداری، یادداشت نویسی، گنجینه ی واژگان، و غیره.

دو تا تحقیق دیگه هم تو این مورد هست که من خیلی سریع مرور می کنم چون کارام مونده و باید برگردم سر مقاله هام!

آقایون فرنهم، بنسون و گانتر یه تحقیقی انجام دادن در مورد اینکه رابطه ی یادآوری مطالب «علمی» با رسانه یا کانال ارتباطی شون چیه. روی کلی انواع مطالب مختلف آزمایش کردن.

توی آزمایش اولشون یه سری آدم آوردن و به هر کدوم از اونها یه قسمتی از یه برنامه ی علمی واقعی رو یا نشون دادن یا صداشو پخش کردن یا متنشو دادن بخونه و دست آخر نتیجه گرفتن که رسانه ی چاپی در مقایسه با رسانه های دیداری و شنیداری (رادیو و تلویزیون) برای انتقال مفاهیم پیچیده و علمی خیلی اثربخش تره.

توی آزمایش دوم، همین کارو تکرار کردن ولی این دفعه هر رسانه دو حالت مطلب آسون و مطلب سخت داشت یعنی شش حالت (سه رسانه و دو سطح سختی) و نتیجه های جالبی گرفتن که اگه علاقمند باشین میتونین برین و مقاله شون رو بخونین.

حالا شما خواننده ی گرامی:

اگه شما هم دغدغه ی اینو دارین که ملک ایران رو از ویرانی دربیارین و فک می کنین بهترین و بنیادی ترین روش اینه که فرهنگ و شعور مردم رو ارتقا بدین تا عموم آحاد ملت بهتر ببینن و بهتر بفهمن و بهتر برای سعادت خودشون و خونواده شون و کشورشون تصمیم بگیرن و دیگه هر هشت سال به هشت سال، مثل اون لاک پشته که بعد از هر سه قدم که جلو میرفت چهار قدم هم عقب میرفت، هی اموراتشون رو ندن دست کارخونه چی توز سازی! بهتره روی ترویج فرهنگ مطالعه توی مردم کار کنین. چون اینطوریه که توانایی انتقال مفاهیم پیچیده و علمی رو خواهید داشت و شاید بتونین مردم رو برای درک عمیق تری از دنیای اطرافشون آماده کنین.

اگه میگین آقا تو این دوره زمونه با اینترنت و ماهواره و آیپد و یوتیوب کی دیگه کتاب میخونه و روزگار دیگه عوض شده و میخواین بدونین چطور باید فرهنگ کتابخونی رو گسترش داد، همینو بگم که تو ایالات متحده با همه ی این پیشرفتهای چندرسانه ای که گفتم و با این رکود اقتصادی، صنعت چاپ و نشرشون بین 2008 تا 2011 چیزی حدود 5.6 درصد رشد داشته. این نمودار رو ببینین:

منبع

تازه حجم بالای انتشارات الکترونیکی تو قالب ای بوک و غیره و ذلک رو که هنوز ناشرها برای پولی کردنشون کیسه ندوختن در نظر نمی گیریم. توی همین کانادا هر روز که سوار مترو و اتوبوس میشم میبینم ملت یه کتاب گرفتن دستشون دارن میخونن. یکی دوتا هم نیستن. محدودیت سنی هم نداره این قضیه هم جوونای تینجر رو میبینی کتاب به دست توی مترو نشستن و بی خبر از هیاهوی اطرافشون غرق رقص کلمات کتابن هم آدمای جاافتاده تر و حتی سالخوردگان عزیز و فرتوت 🙂

تو ایران با 91 درصد باسواد که اینترنتش هم فیلتره، ماهواره ش پارازیت داره، آیپد دست همه نیست، یوتیوبش هم باز نمیشه مردم بیشتر باید به کتاب اقبال داشته باشن. اگه نمیدونین چطوری باید این کارو کرد، من میدونم چیکار باید کرد. بیاین بپرسین تا بهتون بگم 🙂

اگه کسی بخواد روی عامه ی مردم تاثیر بذاره و با حرفای سردستی مثل همون جمله ای که مثالش رو آوردم توده ها رو تکون بده البته بهتره مثل سایرین بره شبکه ی تلویزیونی بزنه که بهتر جواب میده. البته برای اون کسایی که میخوان از نمونه هایی مثل نشنال جئوگرافیک یا کانال دیسکاوری مثال نقض بزنن باید یادآوری کنم که منکر بار علمی این برنامه ها اصلن نیستم. بحث من اثربخشی رسانه ها فقط و فقط روی میزان بخاطر سپردن اطلاعات علمی و پیچیده است. و البته که بار سرگرمی برنامه های علمی تلویزیون به بار علمی شون معمولن میچربه.

به هر حال زدیم به صحرای کربلا توی این پست، منظور این بود که براتون خلاصه یه پژوهش بین المللی رو گفته باشیم. ولنتاین هم بود دیروز. خیلی دوس دارم از لحاظ بازارسازی و بازاریابی در موردش یه روز حدیث مفصلی بگم. راستی میدونستین سپندارمذگان، که به قولی ولنتاین ایرانیه، به روایتی روز پنجم از آخرین ماه ساله و من نگاه کردم دیدم 24 فوریه میشه. ولنتاین کی بود؟ 14 فوریه! یعنی به فاصله ی ده روز. من که میگم مثل دهه ی فجر یه دهه ی عشق و عاشقی تعریف کنیم هر چقدر از یه روز ولنتاین پول میسازیم ده برابرشو بسازیم، نه؟ 🙂

نوشته‌شده در گزارش یک پژوهش, بی منظور | ۱ دیدگاه

داستان خلقت برندهای مشهور: هابیل بود و قابیل و یک بیل و یک ایده!

(این نوشته قبلن در یک پزشک منتشر شده است)

درود بیکران بر شما دوستان

کافه‌ی استارباکس توی خیابان سنت کاترین، توی مونترال، جاییه که می‌شه ساعتی نشست و به کارهای عقب‌افتاده پرداخت، کتاب خوند، توی فضای مجازی چرخید، لختی با سایرین معاشرت کرد و خلاصه محیط خوبیه. این خاصیت فضای اون رو می‌شه از تابلوهای نقاشی مدرن و انتزاعی آویخته به دیوارهاش و موسیقی که تو فضا پیچیده فهمید. من الان همینجا نشستم.

اطرافم آدمهای جوون بسیاری نشستن. وقتی به آدمهای اطرافم نگاه می‌کنم آدمهایی می‌بینم خیلی عادی. هر کس مشغول کاری. محصل، پیشخدمت، فروشنده، و غیره. با خودم فکر می‌کنم هر کدوم از این افراد می‌تونن به طور بالقوه خالق یکی از کسب و کارهای انقلابی و پر سر و صدای ده سال آینده باشن. حتما با خودتون فکر می‌کنید مصطفی اینطورها هم نیست؛ خالق یه کسب و کار نمی‌تونه یک آدم عادی باشه و یه شغل عادی هم داشته باشه. باید یه ایده‌ی خیلی خوب برای شروع کسب و کار داشته باشه. خب برای این که پاسخ پرسشتون رو بدم بیایید با هم نگاهی بندازیم به چگونگی پیدایش برخی از بزرگترین برندهایی که امروز می‌شناسیم. شاید برای شما جالب باشه که بزرگترین برندهای امروز، بعضا، توسط افراد معمولی اما با یه عزم راسخ پدید اومدن. خواهید دید که همه چیز از هیچی به وجود اومده. البته امروز قرار نیست داستان خلقت هر کسب و کار رو از سیر تا پیاز برای همدیگه تعریف کنیم. فقط در حد یه مطالعه‌ی 30 ثانیه‌ای می‌فهمیم که کل قضیه از چه قرار بوده و ایده‌ی اصلی چطوری به وجود اومده و چقدر طول کشیده تا کسب و کار مسیر خودش رو پیدا کنه. علاقمندان می‌تونن جستجو رو در مورد داستان‌های موردعلاقه‌شون ادامه بدن و البته اگه خواستن با بقیه به اشتراک بذارن. 

برای اینکه تصویر بهتری از نتیجه‌ی تلاش این کارآفرینان داشته باشید به ارزش برند هر کدوم از این کسب و کارها هم (به دلار) اشاره‌ای می‌کنم. این ارزش‌گذاری از طریق اینتربرند که بزرگترین سازمان توی دنیا برای رتبه‌بندی برندهاست، انجام شده. ارزش برند یکی از سرمایه‌های غیرقابل‌لمس یک کسب و کار به شمار می‌ره؛ یعنی میزان پولی که سرمایه‌دارها برای نام تجاری یک کسب و کار (و نه کل کسب و کار) حاضرند بپردازند. (میخوام بیشتر راجع به ارزش برند بدونم)

راستی چند نفر از شما الان در حال خوندن این مطلب توی یه کافه هستید؟ من این مطلب رو توی استارباکس تقاطع خیابان گای و سنت کاترین برای شما می‌نویسم. شما توی کدوم کافه اون رو می‌خونید؟ محل کافه‌هامون رو با هم به اشتراک بگذاریم.

 

نایک – تولیدکننده کالاهای ورزشی

ارزش برند: 13.7 میلیارد دلار

تاسیس با نام کالاهای ورزشی روبان آبی توسط فیلیپ نایت و ویلیام بوورمن (1964)

داستان خلقت: فیلیپ نایت بعد از تموم کردن مدرسه‌ی بازرگانی در سال 1962 تصمیم گرفت سفری به ژاپن داشته باشه. اونجا با یه شرکت تولیدکننده‌ی کفش ورزشی ژاپنی آشنا شد به نام اونیتسوکا تایگر. فیلیپ که قبلن توی دانشگاه اورگان دو میدانی کار بود قبول کرد که کفش‌های اون تولیدکننده رو در مقیاس کوچیک وارد بازار امریکا کنه و رفت یه شرکت به نام کالاهای ورزشی روبان آبی ثبت کرد و متعاقب اون یه سفارش دویست تایی به اونیتسوکا تایگر داد. کفش‌ها رو توی زیرزمین خونه‌ی پدری انبار کرد و با پرسه زدن توی رویدادهای ورزشی محلی سعی کرد اونها رو به فروش برسونه.

در قدم بعدی، فیلیپ با مربی سابق دو میدانی خودش، بیل بوورمن، شریک شد. اون سال، اونها تونستن 1300 جفت کفش رو به ارزش 8000 دلار بفروشن. سال بعدی فروش اونها به 20 هزار دلار رسید و سال بعدتر حتی تونستن مغازه‌ای رو برای خرده‌فروشی اجاره کنن تا لازم نباشه کارمندهای معدودی که برای اونها کار می‌کردن با ماشین‌هاشون دوره بیفتن و به رویدادهای ورزشی سرک بکشند.

ارتباط روبان آبی با شرکت ژاپنی تا سال 1971 ادامه داشت. فیلیپ و بیل کم کم آماده می شدند خط تولیدی خودشون رو ‌اندازی کنن. یک لوگو طراحی کردن که تا امروز هم لوگوی شرکتشونه و اسم «نایک» رو با الهام از الهه‌ی پیروزی یونان قدیم برای کسب و کارشون انتخاب کردند.

 

امریکن اکسپرس ـ ارائه‌دهنده‌ی خدمات پستی

ارزش برند: 13.9 میلیارد دلار

تاسیس توسط هنری ولز، ویلیام فارگو، جان وارن باترفیلد در سال 1850 در آلبانی نیویورک

داستان خلقت: هنری ولز در سال 1839 کارش رو تو یه شرکت اکسپرس در سواحل شرقی امریکا شروع کرد. شرکت‌های اکسپرس به شرکت‌هایی گفته می‌شه که به دلیل قابل‌اعتمادتر بودن نسبت به پست ملی آمریکا، وظیفه‌ی حمل و نقل پول و کالاهای قیمتی رو بر عهده دارند. هنری دائمن به رئیسش پیشنهاد می‌داد کسب و کارشون رو به سمت غرب امریکا گسترش بدن که معمولا با مخالفت اون روبرو می‌شد. بنابراین هنری تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه.

شرکتی زد و سالهای زیادی رو با حاشیه‌ی سود کم و رشد آهسته طی کرد تا اینکه با دو تا از رقیب‌های تجاریش شریک شد: ویلیام فارگو و جان وارن باترفیلد. این طوری بود که شرکت امریکن اکسپرس توی سال 1850 شکل گرفت.

یک سال بعد اونها با بزرگترین رقیبشون یعنی شرکت آدامز و شرکا به تفاهمی رسیدند که وارد بازارهای همدیگه نشن. با این حساب امریکن اکسپرس از غرب و شمال و آدامز و شرکا از شرق و جنوب بازارهاشون رو گسترش دادن.

جالبه بدونید که یک سال بعد از اون، هنری و ویلیام از ترس اینکه آدامز و شرکا صاحب مونوپولی طلای کالیفرنیا بشن تصمیم گرفتن کسب و کارشون رو در جنوب توسعه بدن. ولی این پیشنهاد اونها با مخالفت هیئت‌مدیره‌ی امریکن اکسپرس مواجه شد. بنابراین هنری و ویلیام خودشون شرکت دیگه‌ای رو تاسیس کردن به نام «ولز فارگو و شرکا» که به بانکداری و خدمات اکسپرس توی کالیفرنیا بپردازه. فقط گفتم که گفته باشم!

 

اچ اند ام ـ تولیدکننده‌ی پوشاک

ارزش برند: 16.1 میلیارد دلار

تاسیس توسط ارلینگ پرسون در سال 1947 در واستراس در سوئد

 داستان خلقت: بعد از جنگ جهانی دوم ارلینگ پرسون سفری به امریکا داشت و اونجا تحت تاثیر مغازه‌های بزرگ و کارآمد امریکایی قرار گرفت. وقتی به کشورش برگشت صنعت خرده‌فروشی پوشاک زنانه رو متحول کرد و دامنه‌ی این تغییر رو به تمام اروپا گسترش داد. اون اسم شرکتش رو هنز (به سوئدی به معنی زنانه) گذاشت.

21 سال بعد! ارلینگ یه فروشگاه لوازم شکار رو که انبار بزرگی از پوشاک مردانه داشت خرید و با تغییر نام شرکتش به اچ اند ام فروش پوشاک زنانه و مردانه رو توی 37 کشور توسعه داد.

 

سامسونگ ـ تولیدکننده‌ی لوازم الکتریکی

ارزش برند: 19.5 میلیارد دلار

تاسیس توسط لی بیونگ چول در سال 1938 در کره‌ی جنوبی

داستان خلقت: میدونستید که سامسونگ کارش رو به عنوان خوار و بار فروشی در سال 1938 شروع کرد؟ تجارت خوب بود و «لی بیونگ چول» تونست بعد از 9 سال دفتر اصلی شرکت رو به سئول منتقل کنه. ولی با شروع جنگ دو کره مجبور شد این کسب و کار رو ترک کنه. بنابراین رفت و تحت همون عنوان سامسونگ یه کارخونه‌ی شکرسازی و یه کارگاه پشم‌بافی درست کرد.

در دهه‌ی شصت میلادی، تغییر دوباره‌ی مسیر کسب و کار سامسونگ، مصادف شد با طرح‌های رئیس جمهور کره، پارک چونگ هی، و تصویب سیاست‌هایی برای حمایت از شرکت‌های مادر (از جمله سامسونگ). تا سال 1979 که پارک چونگ هی ترور شد این سیاست‌ها ادامه داشت و شرکتهای خارجی نمیتونستن لوازم مصرفی الکترونیکی خودشون رو تو کره بفروشن. این فرصت 18 ساله به سامسونگ اجازه داد خودش رو با بازارهای جهانی تطبیق بده و تبدیل به یکی از بزرگترین تولیدکننده‌های لوازم الکترونیکی مصرفی در دنیا بشه.

نتیجه ی اخلاقی: فکر می کنید چند سال دیگه «دریانی» معتبرترین برند لوازم برقی یا یه صنعت دیگه میشه؟

 

مارلبورو ـ تولیدکننده‌ی دخانیات

ارزش برند: 20 میلیارد دلار

تاسیس توسط فیلیپ موریس در سال 1902 در نیویورک

 داستان خلقت: فیلیپ موریس که یه تولیدکننده‌ی سیگار بریتانیایی بود به نیویورک اومد تا سیگارهاش رو اونجا بازاریابی کنه. تا سال 1924 اتفاق خاصی نیفتاد و تقریبا همه‌ی سیگارها توی بازار شبیه به هم بودند تا اینکه فیلیپ سیگاری رو مخصوص زنان به بازار معرفی کرد و اسمش رو مارلبورو گذاشت. شعار تبلیغاتی اون این بود «به ملایمی ماه مه» که اگه به فارسی برگردونیمش میشه یه چیزی معادل «به ملایمی بهار». این سیگار جدید یه نوار قرمز دور فیلترش داشت که جای رژلب رو روی سیگار مخفی می‌کرد.

این کسب و کار تا دهه‌ی پنجاه ادامه داشت تا اینکه تحقیقات دانشمندان سرطان ریه رو به سیگار کشیدن مرتبط کرد. مارلبورو هم مجبور شد 180 درجه تغییر جهت بده و حالا به عنوان سیگار مردونه خودش رو جا بندازه. البته با این کارش فرهنگ استفاده از سیگارهای فیلتردار و کم‌خطرتر رو هم، که قبل از این به عنوان سیگار سوسولی! شناخته ‌شدن، جا انداخت.

امروز کمپین تبلیغاتی معروف مارلبورو برای این کار و استفاده از گاوچرون‌ها در تبلیغات به یکی از موردکاوی‌های مشهور مدرسه‌های بازرگانی دنیا تبدیل شده.

 

لویی ویتون ـ تولیدکننده‌ی پوشاک، کیف و کفش

ارزش برند 21.9 میلیارد دلار

تاسیس توسط لویی ویتون در سال 1854 در پاریس

داستان خلقت: لویی کوچولو تو سن 14 سالگی تصمیم گرفت از شهرش، یورا، بره پاریس زندگی کنه. 249 مایل (400 کیلومتر تقریبا فاصله‌ی بین گرگان تا تهران) اونم با پای پیاده. بین راه هم شغل‌های مختلف و گاه عجیبی قبول می‌کرد.

وقتی به پاریس رسید به عنوان شاگرد جعبه‌ساز شروع به کار کرد و کم کم چنان شهرتی دست و پا کرد که ناپلئون سوم اون رو به عنوان جعبه‌ساز شخصی همسرش، امپراطریس اوژنی دمونتیو، منصوب کرد. به نظر می‌رسه جعبه‌سازی شغل مهمی توی اون زمان محسوب می‌شد. اون زمان موقع مسافرت مردم اثاثیه‌شون رو توی جعبه منتقل می‌کردند تا چمدون. این تجربیات به لویی کمک کرد به درک خوبی از کیفیت مورد انتظار مردم از چمدون‌هاشون برسه.

در سال 1854 وقتی که لویی 43 سالش بود اولین مغازه‌ی چمدون فروشی‌اش رو توی پاریس افتتاح کرد. بازار هدف لویی طبقه‌ی ثروتمند و اهل مسافرت پاریسی بود و کسب و کارش بعدها به یکی از تجملی‌ترین برندهای دنیا تبدیل شد.

 

سیسکو ـ خدمات و تجهیزات شبکه

ارزش برند: 23.2 میلیارد دلار

تاسیس توسط لئونارد بوساک و ساندرا لرنر در 1984 در سانفرانسیسکو

داستان خلقت: این داستان یه کم رمانتیکه! لئونارد مدیر آزمایشگاه کامپیوتر دانشگاه استانفورد بود و ساندرا، زنش، مسئول کامپیوتر توی تحصیلات تکمیلی بود. لئونارد برای ارتباط داشتن با زنش سعی کرد دو تا کامپیوتر دور از هم رو که به فاصله‌ی  500 یارد از هم بودن (تقریبن 450 متر) به هم وصل کنه.

اونها بعدها خونه‌شون رو گرو بانک گذاشتن، بی‌خیال حقوق دانشگاهی‌شون شدن و دوستاشون رو به عنوان کارمند استخدام کردن تا بتونن شرکتی رو برای فروش تجهیزات شبکه‌ای تاسیس کنن. داستان طراحی اسم و لوگوی شرکت هم جالبه. یه روزی که لئونارد و ساندرا از روی پل دروازه‌ی طلایی (Golden Gate Bridge) می‌گذشتن به اتفاق تصمیم گرفتن اسم شرکت رو بذارن سیسکو که کوتاه‌شده‌ی واژه‌ی سانفرانسیسکو بود و لوگوی شرکتشون رو هم به شکل همون پل معروف طراحی کردن.

 

ژیلت ـ تولیدکننده‌ی تیغ ریش تراش

ارزش برند: 23.3 میلیارد دلار

تاسیس توسط کینگ کمپ ژیلت در 1901 در امریکا

داستان خلقت: آقای کینگ در سال 1895 به عنوان فروشنده‌ی دوره‌گرد برای شرکت چوب‌پنبه‌سازی کار می‌کرد. یه روز به جمع‌بندی جالبی رسید. اون متوجه شد که مردم درب ‌ای بطری‌ها رو یک بار استفاده می‌کنن و بعد دور میندازند و به همین خاطر شرکت‌های بطری‌سازی مجبور بودن دوباره درب چوب‌پنبه‌ای برای محصولاتشون سفارش بدن. ممکنه برای من و شما این قضیه اهمیتی نداشته باشه ولی کینگ فکر کرد میتونه این مدل کسب و کار رو استفاده کنه و درآمد همیشگی از کنار اون دربیاره.

از طرفی کینگ متوجه شده بود که تمام مردها مجبور بودن هر روز صبح تیغ اصلاح صورتشون رو قبل از استفاده تیز کنن. پس فکر کرد اگه یه تیغ دولبه‌ی ارزون قیمت بتونه درست کنه که روی دسته‌ای سوار شه و تا وقتی که کند و غیرقابل‌مصرف بشه ازش استفاده کنن و بعد دورانداخته بشه، همه‌ی مردها مشتری بالقوه‌ی اون محسوب می‌شن.

می‌تونم حدس بزنم الان چی فکر می‌کنید! حتما با خودتون فکر می‌کنید عجب ایده‌ی بکری. خب چون به مصرف وسیع این تیغ‌ها توی زندگی‌هاتون عادت دارید. ولی جالبه بدونید که شش سال طول کشید تا کینگ دانشمندان و ابزارسازهای منفی‌گرای شهرش رو قانع کنه که کمک کنن این تیغ تولید شه. در سال 1901 شرکت تیغ ایمن امریکا رو تاسیس کرد و برای اون 5000 دلار سرمایه جمع کرد. ارزش این سرمایه به پول امروز چیزی حدود 150 هزار دلار تخمین زده میشه. یکسال بعد اسم شرکت رو به شرکت تیغ ایمن ژیلت تغییر داد.

اولین تولیدات شرکت سال 1903 وارد بازار شدند. حدس بزنین کل فروش سال اولشون چقدر بود؟ اونها 51 مجموعه (دسته و تیغ) به ارزش هر مجموعه 5 دلار و 168 تا تیغ به ارزش یک دلار برای هر بیست تیغ فروختند. مسخره است نه؟ ولی سال بعد مالکیت معنوی محصولشون رو ثبت کردن و حدود 91 هزار مجموعه و 124 هزار تیغ به فروش رسوندن.

 

نوکیا ـ تولیدکننده‌ی تجهیزات مخابراتی

ارزش برند: 29.5 میلیارد دلار

تاسیس توسط فردریک ایدستام در سال 1865 در فنلاند

 داستان خلقت: شاید براتون جالب باشه بدونید وقتی در سال 1865 شرکت نوکیا شروع به کار کرد کارش ساختن کاغذ بود (البته میشه گفت که کاغذ اصلی‌ترین تکنولوژی ارتباطی بشر بوده). فردریک که یه مهندس بود تونست فرآیند تولید جدیدی برای کاغذ به وجود بیاره که قیمت تمام‌شده‌ی محصول رو کم کنه و به این ترتیب صنعت کاغذسازی رو متحول کرد. برای همین نوآوری هم مدال برنز نمایشگاه بین المللی پاریس رو در سال 1867 کسب کرد.

حالا جالبه که بعد از یک قرن ادغام و خرید و فروش، تبدیل شده به یکی از غول های مخابراتی دنیا. جالب بود! کسی میدونه چه اتفاقاتی باعث شد این قدر زمینه‌ی صنعتی نوکیا تغییر کنه؟

مک دونالد ـ رستوران‌های زنجیره ای

ارزش برند: 33.6 میلیارد دلار

تاسیس رستوران مک‌دونالد توسط ریچارد و ماریس مک دونالد در 1940 و تاسیس شرکت مک‌دونالد توسط ری کراک در سال 1955 در سن برناردیو کالیفرنیا

داستان خلقت: داستان مک‌دونالد از عجایب دنیای کسب و کار و بسیار عبرت‌آموز می‌باشد! دو تا برادر، ریچارد و ماریس، یه رستوران زدند که مردم با ماشین‌هاشون برن و سفارش غذا بدن. به این جور رستوران‌ها میگن drive-through. منوی رستورانشون هم خیلی متنوع بود. هشت سال این کسب و کار رو داشتن تا اینکه تصمیم می‌گیرن یه سیستم خدمات سریع راه بندازن و برای این کار لازم بود منوی رستوران رو ساده‌سازی کنن تا کل آیتم‌هاش در کل بشه 9 تا. پس ایده‌ی اولیه اینجوری شکل گرفت.

سال 1954 یه فروشنده به نام ری کراک سری به رستوران مک‌دونالد زد تا مخلوط‌کن بهشون بفروشه. خب؟! یه سال بعد، ری برگشت و امتیاز فرانچیز یه رستوران مک‌دونالد رو خرید. کمی بعدتر، برگشت و کل کسب و کار رو خرید و یهو شروع کرد به تولید مثل دادن رستوران‌های مک‌دونالد به طوری که تو هشت سال 500 تا رستوران مک‌دونالد باز شدن. امروز 32 هزار مک‌دونالد تو دنیا وجود داره.

درس بزرگ این داستان اینه که خالقین اصلی ایده‌ی این کسب و کار مشهور هیچ نفعی از این گسترش نبردن و احتمالا بچه‌هاشون هر شب سر سفره ری کراک رو نفرین می‌کنن.

یه داستان جالب دیگه هم وجود داره. والت دیزنی و ری کراک توی دهه‌ی بیست میلادی توی یه دوره‌ی آموزشی رانندگی آمبولانس!! با هم دوست می‌شن. سالها بعد، وقتی ری کراک مالک مک‌دونالد میشه یه نامه به والت دیزنی مینویسه و ازش می‌خواد که اجازه بده یه مک‌دونالد توی دیزنی‌ورلد باز کنه. دیزنی قبول کرد اما به شرطی که فقط 5 سنت به قیمت سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ها اضافه کنه و بده به دیزنی. فکر می کنید ری کراک چه کرد؟ زد زیر قضیه و قبول نکرد! و این گونه بود که دیزنی‌ورلد سالهای سال بدون مک‌دونالد باقی موند. فکر می‌کنید الان بعد این همه سال توی دیزنی‌ورلد مک‌دونالد وجود داره؟ هاها.

خب، امروز چه چیزی یاد گرفتیم؟ وجه مشترک این کسب و کارها و خالقان آنها در این بود که همشون توی کاری که انجام میدادن قوی بودن و چندین سال رو صرف تجربه‌اندوزی و یاد گرفتن بالا و پایین‌های اون حرفه کرده بودن. همین تخصص و تجربه به اونا توانایی اون رو داد که با ایده‌های خلاقانه فرصتهای جدیدی برای خودشون به وجود بیارن. بعضی وارد حوزه‌ی جدیدتری شدن و بعضی هم توی همون رشته نوآوری کردن. شما توی چه کاری خودتون رو قوی می‌دونین؟ آیا آماده هستید که چند وقتی رو (شاید چند سال) به عمیق شدن توی پیچ و خم اون کسب و کار بگذرونید تا با تسلط روی اون حوزه یه روزی بتونید یه ایده‌ی خلاقانه برای یه کسب و کار انقلابی بزنید؟ به نظرتون چقدر احتمال موفقیت شما در کارآفرینی از این روش بالاست؟ اگه بخواید همین کار رو بجای ده سال توی دو سال به ثمر برسونید چه باید بکنید؟ چه راههای میونبری برای تسریع این فرآیند بلدید؟ موفق باشید دوستان!

نوشته‌شده در یک پزشک, داستانهای کسب و کار | ۱ دیدگاه