جک دُرسی و انقلاب مربعی

توضیح: این مطلب رو برای وبلاگ یک پزشک نوشتم و اینجا بازنشرش می کنم. شاید شما ندونید که از ماه گذشته همکاری جدیدی رو با دکتر مجیدی عزیزم شروع کردیم و من به عنوان یکی از نویسنده های میهمان توی وبلاگ یک پزشک در مورد کارآفرینی و بازاریابی می نویسم. تجربه ی خیلی خوبیه و بازخوردهای خیلی هیجان انگیز و امیدوارکننده ای گرفتم. البته چاشنی بعضی از بازخوردها هم سخت گیری مخاطبهای وفادار یک پزشک بود که جالب توجه بود. سعی می کنم توی بازنشر مقاله هایی که توی یک پزشک اول منتشر میشه، کمی تغییر بدم و اضافات و ملحقاتی هم بهش بزنم تا برای کسایی که ممکنه هر دو مطلب رو می بینن تکراری نشه. و اینک ادامه ی ماجرا از وبلاگ یک پزشک:

درود بی کران بر خوانندگان جان! مصطفی، نویسنده ی میهمان یک پزشک، هستم و این اولین باری است که با شما رو در رو (یا مانیتور به مانیتور) صحبت می کنم. از دیدارتان بی نهایت خوشبختم. من یک پزشک نیستم، ولی یک دکتر هستم! ممکن است برای کسالت یا ناراحتی های جسمی تان کاری از دستم بر نیاید ولی برای کسالت کسب و کارتان شعبده هایی بلدم! این هم از معرفی!!

یادتون هست یک پزشک چند روزی پیش خانوم شهرزاد رفعتی رو به ما معرفی کرد؟ ممکنه بپرسید مصطفی! شهرزاد رفعتی کیست؟ سوال هوشمندانه ای بود. اینجا را کلیک کنید! برای اون دسته از دوستانی که حوصله ی کلیک کردن نداشتند و اکنون در حال خواندن ادامه ی این مطلب هستند عرض کنم که شهرزاد رفعتی موسس شرکت Broadband TV و یکی از 100 فرد خلاق به انتخاب فست کمپانی می باشد. تعجب کردید؟ می دونید کار شرکت شهرزاد چیست؟ می دونید ایده ی اولیه ی این کسب و کار از کجا به ذهن شهرزاد رسیده؟ میدونید چقدر تا حالا پول ساخته از راه این کسب و کار؟ می دونید چقدر طول کشیده تا شهرزاد به این فهرست راه پیدا کنه؟ اون مطلب رو اصلن دیده بودید؟ چند نفر از شما دوست داشتید که اسمتون توی این لیست بود؟ یا حداقل فانتزی این مسئله رو توی ذهنتون پرورونده بودید؟ الان دوست دارید برگردید و اونجا رو کلیک کنید؟ :)))))

ممکنه بعضی هم از خودشون پرسیده باشن که فست کمپانی کیه و چرا باید اون فهرست 100 نفره ی خلاقان کسب و کار رو منتشر کنه؟ و اصلن بر چه اساسی این افراد انتخاب شدن؟

برای پاسخ دادن به این جور پرسشها، تصمیم گرفتیم یک زیر آبی در لیست 100 نفره ی فست کمپانی بریم و طی یک سلسله پست ببینیم در مرزهای کسب و کار چه میگذره. اگر در چند پست آینده که براتون مینویسم همراه ما باشید شاید تصویر بهتری از کارآفرینی و خلاقیت، آنگونه که در دنیای واقع اتفاق می افتد و نه آنطور که کتابها برای ما می نویسند و اغلب اوقات دور از دسترس به نظر می آید، به دست آورید.

فست کمپانی شبیه فست فود؟!

فست کمپانی را دو تن از ویراستاران مجله ی معتبر هاروارد بیزنیس ریویو در نوامبر سال 1995 تاسیس کردند. آلن وبر (Allen Webber) و بیل تیلور (Bill Taylor) میخواستند مجله ای راه بیندازند که بتواند انقلاب جهانی در دنیای کسب و کار را ثبت و ضبط کند. فست کمپانی با دور انداختن الگوها و قوانین قدیمی تجارت، نوید ظهور کسب و کارهایی را می داد که همواره در حال تغییر، نوآوری و رقابت بودند. افرادی را معرفی می نمود که آینده را «اختراع» می کردند و کسب و کارها را بازمی آفریدند.

اکنون فست کمپانی یک نام شناخته شده و پیشرو در دنیای رسانه است که بر روی نوآوری در تکنولوژی، اقتصادهای اخلاق گرا، رهبری و طراحی تمرکز دارد. مطالب پرنفوذ آن توسط رهبران تجاری و برای استحضار دیگر رهبران تجاری نوشته می شوند.

فهرست خلاق ترین 100 نفر دنیای کسب و کار

ساختن چنین فهرستی اصلن کار آسونی نیست. از اون سخت تر تکرار همه ساله ی این فهرست است. کسانی مد نظر ویراستاران فست کمپانی قرار می گیرند که خلاقیتشان در خدمت رفع چالش های بزرگتری در زندگی بشر باشد: از آینده ی انرژی گرفته تا فرآیند تکاملی اقدامات بشردوستانه تا نسل بعدی رسانه!

بیایید نگاهی به زمینه های کاری این افراد بندازیم: تبلیغات، هنر و سرگرمی، طراحی، آموزش، مالی، بازیها، بهداشت و سلامت، تولید، رسانه، مذهب، علم و فن آوری، توسعه ی پایدار، و حمل و نقل. عجب گستره ی وسیعی. بیایید از جایی شروع کنیم که ارتباط بیشتر و نزدیکتری به کارآفرینی آنلاین داشته باشد. آیا شما آقای جک درسی (Jack Dorsey) را می شناسید؟

جک درسی (Jack Dorsey) و انقلاب مربعی

شاید بعضی از شما پست اخیر یک پزشک در مورد گجت هایی که توسط تلفن های هوشمند منسوخ شده و از دور خارج گشته اند را خوانده باشید. خب، من می خواهم امروز گجت دیگری را نیز به آن فهرست اضافه کنم: پایانه های پرداخت. همان دستگاههایی که در پیشخوان فروشگاهها و یا در دست پیشخدمت های رستورانها می بینید و برای پرداخت با کارت اعتباریتان از آن استفاده می کنید.

جک کسی است که مسئولیت از بین بردن امپراطوری پایانه های پرداخت را بر عهده دارد. او هم اکنون دو شغله محسوب می شود یعنی همزمان رئیس اجرایی هیئت مدیره ی توئیتر و مدیرعامل شرکت اسکوئر (Square) است. برای زیبایی کلام ما این شرکت را مربع می نامیم.

 

خدمات جدید شرکت مربع به هر کسی این امکان را می دهد که از مردم به وسیله ی آیفون یا آیپد خود پول دریافت کند. علاقمندان آندروید هم جامه ندرند چرا که این برنامه برای تلفن ها و تبلت های مبتنی بر آندروید هم نوشته شده است. این فرآیند هم آسان است، هم به نفع فروشندگان است، و هم به نفع خریداران! شما احتیاجی به تنظیمات و حساب های کاربری تجاری نخواهید داشت. از طرفی خریداران شما رسیدهای خرید را روی ایمیلشان دریافت می کنند و بهتر می توانند حساب و کتاب خریدهایشان را نگه دارند. به زودی وقتی همه جا علامت «با مربع پرداخت کنید» را ببینید متوجه قدرت این خدمات خواهید شد.

خود جک درسی محصولش را جادویی می داند. این ویدئوی تبلیغاتی ویژگیها و محاسن کار کردن با مربع را نشان می دهد.

لینک کمکی: http://www.youtube.com/watch?v=iBieYjxUj5Q&feature=player_embedded

نرم افزار (App) مربع به صورت رایگان در فروشگاه های آیفون و اندروید وجود دارد. البته برای استفاده از آن نیاز به یک تجهیزات جانبی کوچک مربع شکل دارید که از بالا به جای هدفون ها به دستگاه وصل می شود. این تجهیزات را باید از وب سایت شرکت مربع دریافت کنید.

و اما این خدمات چگونه کار می کند و چرا انقلابی در دنیای پرداخت الکترونیک محسوب می گردد؟

مربع سفید رنگی که به آیفون یا آیپد (و مشابه های اندرویدی شان) متصل می شود، اطلاعات کارت اعتباری را به داده های صوتی تبدیل کرده و از طریق جک صوتی دستگاه به نرم افزار مربع می رساند، جایی که داده های صوتی رمزگشایی شده و پرداخت صورت می گیرد. اطلاعات پرداخت از طریق شبکه های وایرلس (وای فای یا تری جی) به سرورهای مربع رفته و در حقیقت این مربع است که پرداخت را به بانک مربوطه انجام می دهد. مشتریان حتی می توانند با انگشت خود روی آیفون رسید خریدشان را امضا کنند. پس از آن اطلاعات رسید خرید به آدرس ایمیل مشتری نزد بانکش بدون آنکه فروشنده از آدرس ایمیل آگاهی یابد ارسال می شود. نمای زیر کلیات این فرآیند را نشان می دهد:

این ویدئو هم طرز کار کامل سرویس مربع را به شما نشان می دهد که بسیار هیجان انگیز هم می باشد. حتما ببینید!

لینک کمکی: http://www.youtube.com/watch?v=cCMdtfnpolg&feature=related

می دانم به چه فکر می کنید. شما می پرسید مصطفی! چه طور یک جوان همسن و سال ما به چنین خلاقیتی دست یافته است؟ چرا چنین ایده ای به ذهن ما نرسیده است؟ آیا ما خنگ هستیم یا مدرسه ی خوبی نرفته ایم؟ باید بگویم که همه چیز از داده شروع شد. قبل از اینکه جک در توئیتر و مربع فعال شود یک نرم افزار درست کرده بود که تاکسی ها و آمبولانس ها را دنبال می کرد تا نقایص طراحی شهری را پیدا کند و راه های جدیدی برای ارائه ی خدمات شهری پیشنهاد نماید. مربع هم به طور مشابه به رابطه ی بین خریدار و فروشنده نگاه می کند و می پرسد: پرداخت قسمت مهمی از ارتباط بین خریدار و فروشنده است که می تواند بهتر طراحی شود و زحمت کمتری داشته باشد. چه اطلاعاتی را می توان روی رسیدهای خرید در اختیار مشتریان قرار داد؟

جک این خدمات را به ویژه برای هنرمندهان، صاحبان کسب و کارهای کوچک و فروشندگان چیزهای نو جالب می داند. او عقیده دارد که اطلاعات بیشتر مدیریت موجودی بهتر، جذب مشتری هوشمندانه تر، رشد کسب و کار و ارتباطات شادتری را به همراه خواهد داشت. ارتباطات شادتر؟؟!! من که سر در نیاوردم چه می گوید.

یک اصل اساسی در خلاقیت این است که بتوانید آنچه در دست دارید مانند داده های جک یا روشهای تحلیل داده اش را برای مخاطبین جدیدی قابل استفاده کنید. جک نمی توانست ابتدا به ساکن چنین سرویسی را به وجود آورد ولی از تخصصش در کار با داده های شهری می توانست کارکرد دیگری بیرون بکشد! شما چه هنر یا تخصصی دارید که ممکن است بتوانید از آن در حوزه ی جدیدی استفاده کنید و خلاق باشید؟

تمرین خلاقیت در خانه: چند کارکرد مختلف برای یک گیره ی کاغذ می توانید بیابید. خلاقانه فکر کنید، فهرست درست کنید و در کامنتهای این پست خلاقیت هایتان را به اشتراک بگذارید!


نوشته‌شده در یک پزشک, داستانهای کسب و کار | دیدگاهی بنویسید

چلاندن جیب مشتری: جیب برها به بهشت میروند!

همه دوست داریم پول بیشتری دربیاریم. همه دوست داریم تاجر موفقی باشیم. حالا ممکنه وقتی داریم این آرزوها رو تو سینه مون پرورش می دیم یه معلم، یه مهندس، یه کارمند یا یه محصل باشیم. آرزو که بر جوانان عیب نیست. داستانی که امروز براتون تعریف می کنم به شما نشون میده که این آرزوها خیلی هم دست نیافتنی نیستن. خود من بزرگترین پولهایی که توی زندگیم درآوردم و فرصتهایی که برام پیش اومده از همین دست موقعیتها بوده. این داستان انرژی و انگیزه ی لازم رو به شما میده که به فرصتهای موجود در اطرافتون با دقت بیشتری بنگرید. وقتی داستان رو میخونید ممکنه سعی کنید خودتون رو تصور کنید که اقدام مشابهی رو تو همون موقعیت و شغلی که دارید انجام میدید، بدید یا بهتون ایده بده که چطور می تونید مسیر زندگی کاریتون رو به نحو مطلوبی تغییر بدید. حالا داستان از این قراره:

یه جوونی میره توی یه فروشگاه به عنوان فروشنده درخواست کار میده. مدیر فروشگاه بهش میگه: “یک روز فرصت داری به طور آزمایشی کار کنی آخر امروز با توجه به نتیجه کارت در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم”.

روز که تموم میشه مدیر میره سراغش و میپرسه چقدر فروش داشته؟

پسرک میگه: «یکی!»

مدیر با تعجب میگه: “فقط یکی؟ حتی بی تجربه ترین آدما هم اینجا حدقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارن. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده؟”

پسر میگه: ” ۱۳۴۹۹۹ دلار”.

مدیر برق از سه فازش میپره و شیهه ای سر میده و میگه: “۱۳۴۹۹۹ دلار؟ مگر چی فروختی؟ کلیه ات رو؟”

پسر میگه: “نه! یه یارویی اومد یه قلاب ماهیگیری کوچیک میخواست ولی من بهش یه قلاب متوسط فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت با یه چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه. یعد ازش پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: “همین خلیج پشتی”. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یه قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشینتون چیه و اصلن میتونهاین قایق رو بکشه؟ که گفت: “هوندا سیویک”. پس من هم یک بلیزر ۴WD بهش پیشنهاد دادم که اونم خرید.

مدیر که تقریبا قبض روح شده بود گفت: “یارو اومده بود یه قلاب ماهیگیری بخره و تو به اون قایق و بلیزر فروختی؟”

پسر به آرامی میگه: “نه، اومده بود یه بسته نوار بهداشتی بخره که من گفتم عجب! پس ری د ه شد تو آخر هفته ات! اشکالی نداره بیا جاش یک برنامه ماهیگیری برات ترتیب بدیم!

حالا شما خوانندگان محترم اینجا، می دونید دلیل این موفقیت بی نظیر چی بود؟ بعله حدستون درسته: بغل کردن مشتری! حس کمک کردن به مشتری، اهمیت دادن به درد مشتری. حالا برید سراغ زندگیتون ما هم بریم یه مقدار پول در بیاریم قصد کردیم یه آیپد بخریم…

پی نوشت: در اصطلاح علمای بازاریابی به این روشهای توسعه ی فروش میگن cross selling و up selling. اولی یعنی وقتی مشتری میاد چیزی بخره و شما وقتی اونو بهش فروختید چیز دیگه ای رو که فکر میکنید بدردش میخوره بهش می فروشید (که ممکنه اصلن برای خرید اون نیومده باشه مثلن طرف میاد کفش بخره و شما علاوه بر کفش بهش اسپری ضد بوی کفش میفروشید) و دومی یعنی یارو میاد چیزی بخره و شما یه چیز بزرگتر بهش میفروشید. مثلن میاد خونه 50 متری بخره شما متقاعدش میکنید خونه 500 متری بخره.

نوشته‌شده در داستانهای کسب و کار | 12 دیدگاه

ویدئوهای خانگی: فرصتهایی برای پولدار شدن

امشب از سرما و سوز مونترال به همراه دوستی خزیدیم توی استارباکس تا هم با هم گپی زده باشیم و هم با قهوه گرم کنیم خودمون رو. بحث از در و دیوار به میون اومد و اون وسطا یه ایده ی جالبی به ذهن من و دوستم رسید که هر دومون روی احتمال بالای موفقیتش توافق داشتیم. حالا اینکه اون ایده چی بود بماند برای بعدا ولی بخش عمده ای از اون مربوط می شد به راه اندازی یک شبکه تلویزیونی روی یوتیوب (یادتونه کروبی سالها پیش عز و جز می کرد که میخوام یه شبکه ی تلویزیونی راه بندازم نمیشه و نمی ذارن و می ترسم و من دفعه ی اول … لا اله الا الله!!)

به هر حال کجا بودیم که زدیم به صحرای کربلا؟ لوول بله. من می دونستم که میشه از طریق همکاری با یوتیوب پول درآورد و افرادی هستند که از این روش سالیانه بیش از یکصد هزار دلار (یعنی بیشتر از یک مهندس یا یک استاد دانشگاه) پول در می آرن. یوتیوب یه برنامه ی همکاری داره با کسایی که ویدئوهای اصل منتشر می کنن و درآمد ناشی از تبلیغاتش رو با اونها قسمت می کنه.

هیجان ناشی از این ایده باعث شد که نخوابم و الان که ساعت چهار صبحه بعد از حدود پنج ساعت وبگردی و دیدن گردهمایی معرفی آی پد 2 یه کمی جستجو کنم ببینم واقعا چطور میشه از یوتیوب پول درآورد.

برای خیلی ها ممکنه این موضوع جذاب باشه چون اولا دوستان و آشنایان زیادی دارم که خلاقیتشون بی نظیره و البته علاقه و اشتیاق برای ساختن یه چیز نو رو هم دارن. شاید با تزریق یه کم انگیزه (چیه؟ چرا داری انگشتاتو به هم میمالی؟) بشه تشویقشون کرد که دست به خلق چیزی بزنن و دوما در راستای سال همت مضاعف و کار مضاعف می شه به دولت مهرورز هم در کاهش واقعی نرخ بیکاری کمک کرد. حالا نیاین بگین که سال همت و خلاصه اینا دو هفته دیگه داره تموم میشه و میذاشتی با برف سال دیگه میومدی خب، و چه میدونم موقع اومدن چراغارم خاموش کن قربون دستت و اگه بخوای بچسی چقدر طول میکشه با این حساب و اینا!!! آدم باشین مطلب رو بخونین باشد که بدردتون بخوره. (این پست یه کم از لحاظ عفت کلام مشکل ویراستاری داره ولی به دلیل ویژگی خاص اون که در پاراگراف بعدی توضیح خواهم داد بدون ویرایش تقدیم حضورتون کردمش)

و اما قبل از اینکه براتون راجع به پول درآوردن از یوتیوب صحبت کنم میخوام یه چیزی راجع به این پست بگم. این پست رو با الهام از فیلم شبکه ی اجتماعی دوست و برادر ارزشی حاج داوود فینچر به طریقه ی ثبت زنده مینویسم. یعنی الان که دارم این سطور رو به رقم تحریر در می آرم هنوز جستجوم رو برای موضوع پست شروع نکردم. با هم یاعلی می گیم و هرچی پیدا کردم به تدریج اضافه می کنم. خصوصیت این روش اینه که شما با خط ذهنی من در حین جستجو هم آشنا میشین و فضای خودمونی تر و البته هیجان انگیزتری هم داره. برای خودم هم ویژگی منحصر به فردش اینه که میتونم بعدا روش جستجو و تحلیل خودم رو بررسی و مطالعه کنم باشد که رستگار شوم.

خب آماده هستین. بگین یا علی!

عزیز نادیده ای به نام رضا مطلبی رو توی وبلاگش ترجمه کرده که ده همکار مستقل یوتیوب رو که درآمدی بالای یکصد هزار دلار دارن رو معرفی کرده. منبع این مطلب یعنی یاهو به نقل از سایت تیوب موگول میگه که میشه حتی تا 315 هزار دلار در سال هم از طریق به اشتراک گذاری ویدئو درآمدزایی کرد.

البته از لحاظ محتواشناسی عرض کنم که از این ده شبکه ی موفق، هفت تای آنها مشخصا نمایش های کمدی هستن. خب این از آنالیز محتوا و درآمد! ولی سوال اساسی اینجا مطرح میشه که یوتیوب با چه کسانی؟ در مورد چه محتوایی؟ با چه شرایطی؟ و از طریق چه فرآیندی شریک سودآوری میشه. من سعی می کنم به همه ی این سوالات به صورت جامع جواب بدم. برای این کار می ریم یه سر به سایت یوتیوب می زنیم:

توی قسمت همکاری با یوتیوب می بینید که بعله! میشه از طریق ویدئوهایی که با دیگران قسمت می کنین هم پول در بیارین و هم به امکانات بیشتری که یوتیوب در اختیارتون میذاره دسترسی داشته باشین. همین الان بیش از ده هزار همکار محتوایی (content partner) سرگرم تهیه محتوا و انتشار روی یوتیوب هستند. فکرشو کنید ده هزار رسانه و شبکه ی تخصصی و حداقل ده هزار فرصت شغلی با احتساب اینکه حداقل یک نفر برای هر شبکه مشغول به کار هست!

ولی برای اینکه همکار یوتیوب محسوب شین ویدئوهاتون باید یک سری شرایط رو احراز کنن:

  1. ویدئوها باید بدیع (اورجینال) باشن. کپی کردن کارای دیگران واستون آبی گرم نمیکنه.
  2. اگر توی کاراتون از صدا یا تصویری استفاده می کنین که کار خودتون نیست، حقوق مربوط به اون رو در اختیار داشته باشین. به عبارت ساده تر سعی نکنین با استفاده از کار دیگران حتی به عنوان بخشی از کار خودتون پول در بیارین که این پولها خوردن نداره! اگر از موسیقی زمینه استفاده می کنید، آهنگ دیگران رو بازخوانی می کنین، تکه های برنامه های دیگران مثل کنسرتها و رویدادهای فرهنگی رو توی ویدئوتون استفاده می کنین و … کلن راحتتون کنم اگه میخواین از یوتیوب پول در بیارین همه چی رو باید خودتون آماده کنین از موسیقی گرفته تا طراحی صحنه و این چیزا.
  3. باید به طور مرتب ویدئو آپلود کنید یا اینکه ویدئوهاتون هزاران! بازدیدکننده داشته باشن (تک ویدئو) و یا اینکه مثلن از طریق دیگه ای ویدئوهاتون درآمدزا باشن (مثلن به صورت دی وی دی به فروش برن). براساس کامنت یه کاربر همکار یوتیوب که ترجیح داد نامش فاش نشود، یوتیوب در یکی از سه حالت زیر شما رو دعوت به همکاری میکنه: یک، اگه ویدئوی شما بیش از یکصد هزار بازدید داشته باشه. دو، اگه شبکه ی تلویزیونی شما حداقل ده هزار بازدیدکننده داشته باشه. سه، اگه حداقل هزار نفر در شبکه ی شما ثبت نام کنن و به عبارتی دنبالتون کنند. میشه این رو امتحان کرد!! هاهاها

ممکنه بپرسین که چه چیزهایی کپی محسوب میشن:

      • قاطی کردن یه سری ویدئو با هم (به اصطلاح مش آپ)
      • استفاده از کار کس دیگری حتی اگر تغییرش داده باشین.
      • حتی اگه فقط سی ثانیه از یه آهنگ یا کلیپ رو استفاده کرده باشین.
      • حتی اگه رو اینترنت پخش باشه.
      • حتی اگه شما خودتون مثلن آهنگ یارو رو خونده باشین (بهتر از خودش!!)
      • حتی اگه مثلن سی دی اش رو خریده باشین و بگین پولش رو دادم.
      • حتی اگه اسم هنرمند مذکور رو توی ویدئوتون ذکر کنین.
      • حتی اگه ویدئو بی پدر و مادر باشه یعنی کسی اخطار کپی رایت واستون نفرسته.
      • ولی خبر خوب اینه که ویدئوی اورجینال شما می تونه به سادگیه یه صحنه ی تصادف باشه و کماکان برای برنامه ی همکاری یوتیوب در نظر گرفته بشه!! پس ایجاد محتوای اصلی و غیرکپی خیلی هم سخت نیست!

پس به طور کلی، میزان بازدید، کیفیت ویدئوها، مطابقت با قوانین یوتیوب، و حتی کشور مبدا صاحب ویدئو معیارهای قبول یا رد یک شبکه ی یوتیوب برای همکاری است. پول درآوردن هم به این ترتیبه که شما میتونین به یوتیوب اجازه بدین که تبلیغات مرتبط با ویدئوهاتون نمایش بده و درآمدش رو با شما شریک شه و یا اینکه ویدئوهاتون رو از طریق یوتیوب اجاره بدین.

اما نگفتن که چقدر و چطوری درآمد تبلیغات رو با صاحب ویدئو قسمت می کنن و ارجاع دادن به توافقنامه که به صورت آزاد در دسترس نیست. ولی من جستجو کردم و فی بازار رو برای انواع تبلیغات درآوردم. تبلیغات ادسنس (AdSense) برای هر کلیک 75 سنت درآمدزایی میکنه ولی دقت کنید که بیننده باید روی تبلیغ کلیک کنه تا این درآمد برای صاحب ویدئو محسوب شه. تبلیغات بنری هر کدوم 1.5 دلار به ازای هر هزار بازدیدکننده تو جیبتون میریزن. به عبارتی اگر 1000 نفر از سایتتون بازدید کنه شما 1.5 دلار کاسب می شین. اگر 10000 نفر بازدید کنه، 15 دلار و اگه یک میلیون نفر بازدید کنن میکنه به عبارتی 1500 دلار.

فکر می کنین درست کردن ویدئویی که بیشتر از یک میلیون نفر بازدید کننده داشته باشه چقدر میتونه سخت باشه؟

نوشته‌شده در داستانهای کسب و کار | 3 دیدگاه

گدانوشته ها – Sunk Costs Fail

نوشته‌شده در گدانوشته ها | دیدگاهی بنویسید

گدانوشته ها – نینجاهای نامرد

نوشته‌شده در گدانوشته ها | دیدگاهی بنویسید

گدانوشته ها – یا پول یا لبخند!

صنف محترم متکدیان گهگاه تک ستاره هایی رو به دنیای کثیف ما آدمای پولدار معرفی می کنن که متاسفانه به دلیل عدم پوشش رسانه ای شهرت درخور خودشون رو پیدا نمی کنن. توی مونترال که خیلی پیش میاد نمایندگان عزیز این صنف رو ببینیم که کنار خیابون نوشته های جالبی رو دستشون گرفتن و با این کار مردم رو ترغیب می کنن بهشون کمک کنن.

این دسته که از امروز به وبلاگ اضافه می کنم و بهش «اسم گدانوشته ها» رو میدم در واقع یه جور زنگ تفریح برای خواننده های بی پناه وبلاگ هست که بین مطالب عموما جدی وبلاگ یه لبخندی هم گوشه ی لبشون داشته باشن و البته یه تلنگر بازاریابی هم خورده باشن.

لازمه از دوست خوبی که بحث با اون این ایده رو توی ذهن من جرقه زد تشکر کنم و این اولین عکس رو به اون تقدیم کنم.

نوشته‌شده در گدانوشته ها | دیدگاهی بنویسید

سهراب میگفت چشمها را باید شست، راست میگفت

اگر شما هم مثل من به اتفاقاتی که هر روز توی دنیای تجارت میفته علاقمند باشین خیلی طول نمیکشه که به عمق جمله ی سهراب پی ببرین. هر روز محصولات انقلابی جدیدی به آدم معرفی می شه که دود از کله ی بنی بشر بلند می کنه. محصولات خلاقانه، راه حل های بدیع، نیازهایی که تابه حال برامون اصلا تعریف نشده بودن. و کاربری که پشت لپ تاپش نشسته و از تعجب دهنش باز مونده که «عجب! پس میشه این کار رو هم کرد» و دنیایی که از اون لحظه به بعد براش کاملا تفاوت کرده.

به این ویدئو نگاه کنین که کتابهای الکترونیکی گوگل رو معرفی میکنه. اینجوری شروع میشه که «صنعت کتاب توی سالهای اخیر تغییرات زیادی نداشته» اگه تو بحرش برین و به امکاناتی که جلوی چشم آدم پهن میکنه، حتما شگفت زده میشین. همونطور که توی ویدئو میگه وقتشه که طرز کتابخوندن و برخورد ما با مفهوم کتاب تغییر کنه.

توضیح – در صورت ندیدن ویدئو در این پست روی این لینک کلیک کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=4CleYt2ddkY

فقط یک لحظه به این فکر کنین که از این به بعد چه امکاناتی برای دنبال کردن داستانها، شعرها و اطلاعات مورد نیازتون تو دستتون هست. میتونین میلیونها کتاب رو همزمان توی قفسه ی کتابتون داشته باشین و حتی یک سانتیمتر مربع از فضای آپارتمانتون رو هم از دست ندین. برای کسایی مثل من که توی یه استودیو زندگی می کنن مسئله فضای فیزیکی مسئله ی اول دنیای اسلامه. یا مثلا فکر کنین که اگه سر صبح خوندن یه کتابی رو شروع کردین و حیفتون میاد که کنارش بگذارین، لازم نیست غصه بخورین. میتونین توی مترو به سمت کارتون که میرین کماکان توی موبایلتون بخونینش، سر کار توی لپ تاپتون بخونینش یا اگه تبلت دارین به همین ترتیب! آآآآآه خدای من! یه زیتون بزن!

و اما برگردیم به جمله ی سهراب. نقطه ی مشترک همه ی این نوآوریها توی این مطلبه که میشه راجع به هر کاری و هر چیزی دوباره ـ از نو ـ فکر کرد و اونو از اول درست کرد. یه جور دیگه! یه جور بهتر. اگه مثل همه ی کسای دیگه فکر کنیم که خب کتاب همینه که هست و نمیشه تغییرش داد … اگه فکر کنیم که کتاب از ابتدای خلقت همین شکلی بوده و باید باشه … اگه متوجه نباشیم که اختراع کتاب محدود به چهارچوب های فکری و تکنولوژیک اون زمان بوده و کسایی که ماشین چاپ رو اختراع کردن نمی تونستن از برخی حدود ذهنی و ساختاری فراتر برن … هیچ وقت نمی تونیم پیشرفت های جهشی داشته باشیم. شاید برخلاف تلقی معمول، بد نباشه که گاهی اوقات به اختراع دوباره ی چرخ فکر کنیم. از یه زاویه ی دیگه.

نیازهای انسان با زمان تغییر می کنن و تابع فرمولهای یادگیری هستن. بعضی نیازها از ازل توی ما نیست و ما یاد میگیریم اونها رو بخوایم. نیازهای مشتری امروز با نیازهای مشتری توی انقلاب صنعتی فرق میکنه. با نیازهای رنسانس فرق میکنه. اصلا با نیازهای هفته ی پیش خودش هم فرق می کنه. شاید لازم باشه هر از چند گاهی راجع به محصولاتمون دوباره از اول فکر کنیم و از نو بسازیمشون، اونجوری که پاسخگوی نیازهای فعلی و آتی مون باشن.

نکته ی دیگه ای که دوست دارم بهش اشاره کنم بحث تبلیغاته. یه بار دیگه ویدئو رو ببینین و این بار روی نحوه ی ارائه ی پیغام ویدئو تمرکز کنین. ببینین چه طور مفهوم ناشناخته و نامانوسی مثل کتابهای «الکترونیکی» رو برای مخاطبش مثل هلو جا میندازه و بعد تازه پا رو فراتر هم میگذاره و امکاناتی رو که تو مخیله ی مخاطب هم نمیگنجه بهش معرفی می کنه و شگفتی اش رو بر می انگیزه. فکر می کنم وقتی این ویدئو رو طراحی می کردن صدای آآآآه خدای من بیننده ها رو میشنیدن. از نقطه نظر علم ارتباطات میشه خیلی چیزها از همین ویدئو یاد گرفت. روایت کل فرآیند ایجاد یک کتاب، تا کتابخوانی، تا نگهداری کتابهای مورد علاقه و … در قالب انیمیشن خیلی روان و جذاب و بعد گره زدنش به مفهوم کتاب الکترونیکی و مقایسه منافع اونها با کتاب های سنتی خیلی درخشانه. توجه کنین چطور از گرافیک و امکانات بصری برای انتقال مفهوم به خوبی استفاده می کنه. تصور کنین فقط این تبلیغ رو میشنیدین و تصویرش رو نمی دیدین. متوجه میشین که چه حجمی از اطلاعات رو از دست میدادین.

شاید یه روزی راجع به دوباره فکر کردن راجع به محصولات موجود و فرآیندش بیشتر گفتم.

نوشته‌شده در داستانهای کسب و کار | 3 دیدگاه